سرور آرین
اولادقباد
پژوهشهایی
بسیار ژرف در
تاریخ ایران
بویژه
تقسیمات
استانی و تاریخچه
های استانها در
تارنگار
وزینشان نگاشته
و درج نمودند:
به یقین با
گردآوری این
همه اسناد و
نوشتن این همه
مطلب
آموزنده،
ایرانیان از
بخشهایی مهم
اندر تاریخ
کشورشان آگاه
میشوند.
از سرور آرین
عزیز صمیمانه
سپاسگزارم که
اجازه دادند
که این مطالب
نیز در اینجا
نصب شود.
چهار بخش
ایران زمین در
نوشته های
پارسی میانه و
اوستائی :
در زمان
ساسانیان
کشور ایران به
چهار بخش ،
بهر کرده
بودند، که هر
یک از این بخش
ها یک کست
(کوست) می
نامیدند، که
روی هم به آن چهار
کوستیک می
گفتند ، کست
یا کوست(Kust) به مفهوم
طرف . سوی .
ناحیه . حومه .
ایالت. در
فارسی نو، گشت
.(1)
در نامه ها و
نبشته های که از
گزنداهریمنی
و بدزمانه و
یورش تازیان و
مغولان
برکنار مانده
اند،و به خط و
زبان پهلوی یا
اوستائی می
باشند به
نامهای
(چهارسو)
اشاره شده است
. البته نباید
از یاد برد که
بیشتر این
نبشته ها
درباره ی امور
دینی می باشد،
و باید افزود
که خط اوستائی
را دین
دبیره و خط
پهلوی را هام
دبیره یا آم دبیره می
نامیدند.(2)
متن پهلوی که
از آن دونسخه در
دست است ، یکی
بنام بندهش
ایرانی یا
بندهشن بزرگ و
دیگری بنام بندهشن
هندی یا
بندهش کوچک است.
به این نوشته زندکاسی یا
زند
آگاهی هم
گفته می شود.(3)
در این نامه
پهلوی
،درباره نام
های (چهارسو) چنین
آمده است:
"بر این
اختران چهار سپهبد(سپاهبد)
به چهار کوست
گماردو
سپاهبدی بر
این سپاهبدان
گمارد.(و) بس
بیشمار ستاره
نامدار به
کوست کوست(و)
جای جای گمارد
به هم
زوری(و)نیرو
دهندگی این
اختران.(4)
چنین گوید که تیشتر(Tistar)سپاهبد
خورآسان. (5)
1.*سدویس (sadvés) از
سپاهبد
نیمروچ و
یکی از اختران
دوازده گانه.
سهیل
والدبران نیز
بدان گویند.(6)
گيگر دانشمند آلمانی
امکان میدهد
که
ستویس(سدویس)
یکی از ستارگانبرج
نسرالواقع
باشد.دارمستتر
به ثریا حدس
زده است. گمان
بارتلمه به
دبران رفته
است(7).
2.*ونند(Vanand)سپاهبد
خوروران از
اختران
آسمانی،نسرواقع(یشتها،ج1،ص
327)سپهبد
ستارگان ثابت
در مغرب.در
ونندیشت از
ونند چنین یاد
شده است:
"ستاره
مزداآفریده ی
پاک و (رد)
راستی،ونند
نيرومند
درمان بخش را
نام برده
خواستار
ستائیدنیم،
از برای
پایداری کردن
به ستیزه ی
خرفستران.(جانوران
وحشرات زیانکار
و زیانبخش و
موذی) بسیار
بدو زشت اهریمنی
که بایدیکسره
از میان برد.(8)
3.*هفتورنگ
(haftorng) سپاهبد
اپاختر .از
اختران. نگاه شود
به واژه نامه
بندهش،ص
15،بنات النعش
،یا خرس بزرگ(ursamajor)
هپتوایرنگ در
اوستا بمعنی
دارنده هفت
علامت و نشانه
است...بگفته زمخشری
در مقدمة
الادب این
ستاره را نیز
در فارسی(هفت
برادر)گویند.
بویژه وظیفه هفتورنگ
بسیار دشوار
است، چه
سپهسالاری
شمال با اوست.
همان سوئی که
در آئین مزدیسنا
شوم و نامبارک
و بدیمن شمرده
است. دوزخ در
سوی شمال واقع
است،و شمال
مسکن دیوها و پریها
و جاویدان
است. تمام
بلایا و سختی
ها از شمال
متوجه ایران
می گردد.(9)
در زبان های
اروپائی تیشتر را سیرییوس (sirius) می
نامند.(10)درباره
تیشتر و نبرد
او با دیو
خشکی در
افسانه های ایران
باستان
داستان شیرین
و دل انگیزی
وجود دارد که
منبع اصلی آن
اوستا و نوشته
های پارسی
میانه است.
باید افزود
که ، در برابر
هر یک از این
سپاهبدان که
خود ایزدی
بشمار می روند،
و در دانش
ستاره شناسی
بدان ثوابت
گویند،
سیارات يا
اباختران
قرار دارند که
ستارگانی
اهریمنی اند.
همانگونه که
به سیارات
اباختران
گویند،ثوابت
نیز اختران یا
روشنان می
گویند،و
بنابر روایات ایران
باستان این دو
دسته با هم در
نبرد و ستیز
بودند.
یکی دیگر از
نبشته های
پارسی میانه: گزارش
شتربگ و نهادن
وینر دشیر است
که بیشتر به
گزارش
شطرنج شناخته
می شود.
در بند 26 این
نبشته پهلوی ،نام
(چهارکوست)
بروشنی بیان
شده است:
"
چهار،آنگونه
همانند کنم که
چگونه چهار
آمیزش مردم از
اوست. پس چهار
سوی گیتی
خوراسان و
خوربران و
نیمروچ و
اپاختر".(11)
دفتر دیگر
بنام شهرستانهای
ایران یا شترستانهای
ایران می
باشد،ودرآن
نیز
از(چهارکوست)
نام برده شده
است . این نامه
که بزبان و خط
پهلوی است،نبشته
ای است درباره
ی نام های جغرافیائی،
که شامل شرح
بنا و جایگاه
عده ای از
شهرهای بزرگ
می باشد . این
نامه یکی از
بازمانده های
نبشته های
زبان ساسانی
می باشد که
دارای 880 واژه
است وبعدها
نیز مطالبی
چند برآن
افزوده اند.
آخرین تاریخ
نگارش و
افزوده های آن
حدود سال
هشتصد میلادی
می باشد.(12)
در زیر تنها
به نام برخی
از شهرهای
مربوط به هرکوست
اشره می کنیم:
1. کوست
خورآسان:
سمرقند،بلخ
درخشان(بلخ
بامی) خوارزم،مرورود،مرو،توس،پوشنک،نیشابور،قائن،گرگان(دهستان)،
کوش.
2. کوست
خوربران:
تیسفون،
نصیبین،اورهه
(ادسا)،بابل،
هیرت (الحیره)،همدان
،نهاوند و
مهرگان کدک
ماسپذان و...
3. کوست
نیمروز:
کابل،رخوت(اوستائی
هرخویتی،پارسی
باستان هرخویتش)،بست،فراه،زابلستان،زرنگ،کرمان،به
اردشیر،استخر،دارابگرد،به
شاپور،گوراردشیر
خوره،توزک،هرمزد
اردشیران و ...
4. کوست
آتورپاتکان.(آذرپادگان=
آذربایجان)،شهرستان
وان،گنجه،
آموی
(تبرستان).ری ....
در
پایان باید به
این نکته توجه
کنیم،که همبستگی
نزدیکی با این
پژوهش دارد،و آن
نام هفت کشور
یا هفت اقلیم
یا هپوکرشور
می باشد که هم
در نبشته های
زمان ساسانی وهم
در نوشته های
پس از آن دوره
بکار رفته است.
نام هفت کشور
(هپتو کرشور) (Haptokarsvar) در
زبان اوستائی
بدین گونه
است:
1.خوانيرث(Xvaniraөa) 2.ارزهی
Arәzahi )) 3.سوهی(Savahi) 4.فردذشفو(Fradaδafsu)
5.ویدذفشو(Vidaδafsu) 6.واوروجرشتی(Vourujarsti) 7.واوروبرشتی(Saptadvipa) .
درخوریادآوری
است که در
زبان سنسکریت
هم ، نام هفت
کشور(سپت
دویپ)
آمده است و
بخوبی گویای
آن است که بخش شدن
زمین به هفت
بهر نزد
ایرانیان
وهندوان هردو
از یک آبشخور
وخاستگاه
بوده است.
(نزد
هندوان بجای
کرشور(کشور)
دویپ آمده و
این واژه مرکب
است از دوی (dvi)
و آپ(ap)لفظا
میان دوآب،
یا سرزمینی که
میان آب جای گرفته
یا (آبخست=
جزیره)،بجای
خوانیرس(خنیرس)،ایرانیان،
نزد هندوان (جمبودویپ)(jambudvipa)آمده
و آن میان شش
(دویپ)دیگر
جای گرفته
است. شش دویپ
دیگر در سنسکریت
چنین خوانده
شده است
پلکش(Palksha)
شلمالی(shalmali) کوش(kusha)
کرنچ(Kraunca)
شک(Shaka)
پوشکر(Pushkara)
وگرادگرد این
هفت دویپ را
هفت دریای
سمودر (Samudra)
بزرگ در
برگرفته است. (13)
***** *****
***** *****
چهارسو و
نگرش کوتاه بر
تاریخ
وجغرافیای
تاریخی(حسین
شهیدی)
1.فرهنگ
پهلوی،فریدون
فره وشی،تهران،دانشگاه
تهران،چاپ
دوم،1352،ص274. و واژه
نامه
بندهش،مهرداد
بهار،تهران،ابن
سینا،1343،ص 243.
2.الفهرست،محمدبن
اسحاق این
ندیم،ترجمه ی
م.رضا
تجدد.تهران،ابن
سینا،1343،ص22/4.
3.بندهشن
ایرانی،چاپ
عکسی از روی
نسخه شماره 1(TD1).تهمورث
دینشاه.تهران،بنیاد
فرهنگ
ایران،بدون
تاریخ
انتشار.مقدمه
از ماهیار
نوابی.همچنین
نگاه شودبه
مقدمه واژه
نامه بندهش.
4.بندهش
ایرانی،ص4/23 .
5.تيشتر.از
اختران. ایزد حامی
آب(واژه نامه
بندهش ص 163) تیر یا
شباهنگ یا
شعرای یمانی.
و در فرهنگ ها
بمعنی فرشته
باران ضبط شده
است.
6. واژنامه
بندهش،ص 198.
7.یشتها،ج1،ص 327.
8. فرهنگ ایران باستان،پوردادد،بخش
نخست،تهران،دانشگاه
تهران،چاپ
دوم،2536،ص19)
توضیح آنکه،این
بندیادشده از
ونندیشت،تنها
بازمانده ی
ونندیشت می
باشدکه با
اندکی تغییر
در یشتها،ج2،ص
358 آمده است.
9. یشتها.ج1.ص328
ومینوی
خرد،ترجمه
احمد
تفضلی.تهران،بنیاد
فرهنگ ایران،1354،ص
66.
10.
یشتها، ج 1، ص 324/5
11. متن های
پهلوی،دستور جاماسب
جی،منوچهر
جی،جاماسپ
اسانا. جلد
اول ودوم در
یک مجلد. با
مقدمه ای از
بهرام گورانکلساریا،ودیباچه
ای از ماهیار
نوابی .تهران،بنیاد
فرهنگ
ایران،بدون
تاریخ
انتشار،ص 118.
12. شهرستانهای
ایران در نوشته
های
پراکنده،صادق
هدایت،تهران،امیرکبیر،چاپ
دوم،1344. همچنین
زبان وادبیات پهلوی.
ج.تاوادیا.ترجمه
س.نجم
آبادی.تهران،دانشگاه
تهران،1348،ص3.2 به
بعد.
13. گزارش
ابراهیم پورداود.تهران.ابن
سینا.1343،ص 115 به
بعد.
بروجرد
(وروگرد-بروگرد)
بروجرد
شهريست در
شمال شرقي
استان
لرستان، ميان
شهرهاي خرمآباد،
درود، اراک،
ملاير و
نهاوند.
پيشينهي
زندگي در اين
شهر در سنجش
با بخشهاي
غربي و مياني
لرستان کمتر
است ولي
يادبودهايي
از دورهي
کاسي بهدست
آمده که همزمان
با يافتههاي
باستاني از
"غار گيان"
است.
شهر
بروجرد از
شهرهاي کهن
ايران است که
در دورهي
ساساني با نام
"بروگرد"
شناخته ميشده
است و بناي آنرا
به پيروز
ساساني نسبت
ميدهند.
برخي
بروجرد را با
توجه به گويش
بومي و لري آن(وورييرد
و و ِروگرد) از
ساختههاي
"ويرو"
شاهزادهي
اشکاني
دانستهاند.
ما
دربارهي
«ويرو، از
شاهزادگان
اشکاني که در
گوراب، يکي از
18 ايالت نشين
ايران حکومت
داشته و
ساختمانهايي
بر اين شهر
افزود و روي
اين قسمت يکي
از نامهاي
اين شهر را
ويروگرد ضبط
کردهاند و و
ِروگرد مخفف
آن است.». از
پژوهشگر و
نويسندهي
گرانمايه
آقاي دکتر
شهيدي نقل شده
که: بروجرد
تغيير يافتهي
ويروگرد است و
ساخته شدهي
ويرو،
شاهزاده و
حاکم اشکاني
که در گوراب
نهاوند حکومت
داشته است.» و
نگفته نماند
که تلفظ لري و
روستايي يا سيلاخوري
و ِروگرد
نزديک به همين
صورت ويروگرد
است.
صورت
تلفظ بومي نام
بروجرد يعني
وورييرد/Vuriyerd نيز
مشمول همين
حکم است چراکه
منحصر يه فرد
است و صورت
مشابه ندارد.
در
گذشته بروجرد
از شهرهاي
آباد و مهم
بوده و گاه
فرمانداري
جداگانه و گاه
مرکز استان
لرستان و خوزستان
بوده است.
پراکندگي
جغرافيايي
گويش لري سبب
وحود شاخههاي
گوناگوني شده
است که گويش
بروحردي نيز
يکي از آنهاست
با مجموعهي
تفاوتها و
شباهتها و
ويژگيهاي
منحصر به فرد
خود.
گويش
بروجردي را از
گويشهاي
زيرشاخهي
لري دانستهاند
و در بيشتر
بنمايهها،
از آن زير نام
شاخهايي از
زبان لري نام
برده شده است.
اما آنچه
آشکارست اين
است که ميان
گويش بروجردي
و گويش ديگر
بخشهاي
لرستان(که لري
ناميده ميشود)
تفاوتی وجود
دارد، و اين
گويش بيشتر از
لری به پارسی
نزديک است. و
البته برخلاف
لري که سنگين
و بيشوخيست،
گويش بروجردي
تا اندازهايي
شوخگونه و
ساده است و
شگفت آنکه
اين ويژگي با
خيم و خوي
مردم بروجرد
همانندي
بسيار دارد که
بيشتر مردمي
رامشگر و شوخ
هستند.
نوشتههاي
زير بر پايهي
پارهايي از
بنمايههاي
تاريخ اسلام
هستند که از
آن برخي نکات
را دريارهي
بروجرد درمييابيم.
در
فرانمون زندگاني
عمر و گشايشهاي
مسلمين، نمود
پرواپذيري هم
به نام بروجرد
شده است:
«و
أرسل "سعد"
وفداً من رجال
إلي "بروجرد
الثالث" ملک
الفرس؛ ليعرض
علي أو
الاسلام علي
ان يبقي في
شهبانو و
يخيره بين ذلک
أو الجزيه أو
الحرب»
بر
پايهي نوشتهي
بالا، سعد يکي
از مردانش را
به سوي
"بروجرد سوم"
در سرزمين
فارس(ايران)
ميفرستد تا
اسلام را بر
مردم آن
سرزمين
وانمايد. و سه
پيشنهاد يه
آنان دهد: يا
اسلام پذيرند
يا جزيه دهند
و يا بجنگند.
«ولکن
الملک الوفد
بصلف و غرور و
أبي إلا الحرب،
فدارت الحرب
بين
الفريقين، و
استمرت المعرکهي
اريعه ايام
حتي أسفرت عن
انتصار
المسلمين في
القادسيه، و
مني جيش الفرس
بهزيمه
ساحقه، و قتل
قائده رستم، و
کانت هذه
المعرکه من
أهم المعارک
الفاصله في
التاريخ
الاسلامي،
فقد إعادت
العراق إلي
العرب
والمسلمين
فأن خضع
لسيطره الفرس
قروناً
الطويله، و
فتح ذلک النصر
الطريق أمام
المسلمين
للمزيد من
الفتوحات»
ليک
مردم آن کران
با سريلندي در
برابر اين پيشنهادها
ايستادند و
ترسي از جنگ
نداشتند. پس
جنگ درگرفت و
تا چهار روز
ادامه يافت.
اين پيروزي در
تاريخ اسلام
بسيار ارزشمند
بود چراکه
زمينهساز
پيروزيهاي
آيندهي
مسلمانان شد.
«بعد
هزيمه الملک
الفرس من
"المدائن"
اتجه إلي
"نهاوند"...
فارس عمر
جيشاً کبيراً
بقياده
النعمان بن
مقرن علي تارک
أربعين ألف
متقاتل فاتجه
إلي نهاوند، و
دارت معرکه
کبيره انتهت
بانتصار المسلمين
و الحاق هزيمه
ساحقه
بالفرس، فتفر
قوا تشتت
جمعهم فهذا
النصر العظيم
الذي أطلق علي
هذا "فتح
الفتوح"».
پس
از گريز فرمانرواي
ايراني
مدائن،
تازيان به سوي
نهاوند شتافتند
... عمر لشکري
بزرگ به رهبري
نعمان پور مقرن
گسيل داشت و
جنگ بزرگي
درگرفت که در
پايان به
پيروزي
مسلمانان
انجاميد.
از
نوشتههاي
بالا مطالب
چندي برداشت
ميشود:
1-بروجرد
دستکم در
دوران ساساني
هستي داشته
است.
2-اينکه
به گونهايي
ويژه نمايندهايي
به بروجرد
رفته نشان ميدهد
که بروجرد در
زمان
ساسانيان
شهري بزرگ و مهم
بوده و گويا
از فرمانداريهاي
ايرانيان
بوده است.
3-با
نگرداشت
تبديل گ به ج
در ميان
تازيان، در مييابيم
که نام آن در
اصل وروگرد يا
بروگرد بوده
است.
4-بر
پايهي نوشتههاي
موجود بروجرد
در آن بخشي از
ناحيهي ماهنهاوند
بوده که خود
ماهنهاوند
داراي دو
سامان بروجرد
و نهاوند بوده
است.
5-واژهي
"الثالث" يا
سوم پس از
بروجرد ميتواند
پرواپذير
باشد. ميتوان
چنين انگاشت
که در آنزمان
چندين بروجرد
بوده که با
شماره از هم
جدا ميشده
اما اين
احتمال
پذيرفته نيست
زيرا تاکنون
نام هيچ جاي
ديگري چون
بروجرد در بنمايههاي
تاريخي ياد
نشده است.
احتمال
ديگر اين است
که بروجرد در
آن زمان ساماني
بزرگ در ايران
بوده(براي
نمونه يک
استان) که بخشهاي
گوناگون آن
برپايهي
شماره از هم
جدا ميشدهاند.
بايستهي
يادآوريست
که در پارهايي
از زمانها
بروجرد مرکز
استاني به نام
ايالت ثلاث(سه
گانه) يا
شهرهاي سه
گانه بوده که
بروجرد در زمان
قاجار،
بروجرد و
نهاوند و
ملاير کنوني
را شامل ميشده
است. شدنيست
که در گذشتههاي
دورتر و در
زمان پيش از
اسلام نيز
چنين بوده
باشد.
ظاهراً
نخستين باري
که نام بروجرد
به صورت بروگرد
آمدهست در
حدودالعالم
من المشرق الي
المغرب است کهنترين
متن فارسي
موجود و
پرمايهترين
کتاب
جغرافياي
جهان تا اواخر
عهد مغول و حتي
پس از آن به
شمار ميرود.
در اين کتاب
که در سال 372 ه.ق
تأليف شده
است، در فصل
«سخن اندر
ناحيت جبال و
شهرهاي وي» که
از سپاهان در
شرق آغاز ميشود
و پس از سير به
سمت غرب، رو
به شمال مينهد
و به کاشان
پايان مييابد،
آمده است:
«بروگرد(در
اصل: بروکرد)
شهرکيست خرم
و يا نعمت (که
از) وي زعفران
نيک خيزد.
ابن
حوقل گويد:
«بروجرد شهريست
پر نعمت. ميوههاي
آن به کرج ابيدلف
برده ميشود.
در بروجرد
زعفران رويد.
در اللباب
آمده است که:
بروجرد شهريست
با رودها و
درختان
فراوان. از
بلاد جبل است در
هجده فرسخي
همدان. »(ص 483)
حمدالله
مستوفي به
دليل خدمت در
ديوان استيفا
و دسترسي به
اطلاعات ديواني(اداري
و مالي)
نخستين مولف
است که آگاهيهاي
نسبتاً دقيق
دربارهي
بروجرد به دست
داده است. به
نوشتهي او
«بروجرد از
اقليم
چهارم(کوهستان)
است و شهر
بزرگ طولاني.
و درو دو جامع
عتيق و حديث
بوده است. آب و
هوايش وسط(=ملايم)
است، و شرابش
نيکوست و درو
زعفران بسيار
بُوَد»
امير
تيمور لنگ
چندبار از
بروجرد
گدشته، و در واقع
به آنجا يورش
برده است.
نخستين بار در
سال 788 که به نوشتهي
حبيبالسير
«با لشکر به
جانب لر کوچک
در حرکت آمد،
وروجرد را از
جهات و اموال
مجرد کردند و
خرمآباد را
غمکده
گردانيدند».
بار ديگر در
سال 789 و بار
ديگر در سال 795
و بارهاي
ديگر.
در
واقع تيمور و
فرزندان و
اميرانش در
همهي سالهايي
که در ايران و
بهويژه در
غرب کشور
گذراندند
کاري جز کشتار
و غارت
نداشتند.
مثلاً به
نوشتهي تاجالدين
شهاب يزدي در
جامع التواريخ
حسني، که در
فاصلهي سالهاي
855 تا 857 ه.ق در
احوال
بازماندگان
تيمور تاليف
شده است،
سلطان سکندر
«هر سال به
وروجرد و خرمآباد
و نهاوند و
لرستان بزرگ و
کوچک رفتي و
همهي آن
حوالي، تا در
بغداد و کوه
بيستون و
الشتر و مجموع
آن حوالي
ايلغار نمودي»
(ص24)
و
نگفته پيداست
که ايلغار
تعبير
محترمانهي
غارت و چپاول
است، که البته
به طور تصادفي
انجام نميگرفته
بلکه به صورت
عادت و سنت در
آمده بوده است.
هرچند
که "تاريخ
بروجرد" به
معناي واقعي
کلمه موضوع
نگاشتهايي
جداست، اما
نميتوان از
بروجرد – در هر
مقولهايي که
باشد -
سخن گفت و از
طبيعت زيبا و
دلانگيز آن و
بهويژه
"بهار" و
"ارديبهشت"
آن ياد
نکرد.مردم
بروجرد از
گذشتههاي
دور تا کنون
قدر طبيعت و
بهار آن را ميدانستهاند
بيآنکه
نيازي به بيان
آن احساس
کنند.
با
اين حال
تقريباً همهي
بيگانگاني که
به بروجرد
رفتهاند و
اثر نوشتهايي
از خود به جا
گذاشتهاند،
صادقانه و به
درستي طبيعت
بروجرد را ستودهاند،
و از روي عقل و
عدل آن را "دار
السرور" لقب
دادهاند. اما
از آنجا که
بازگوکردن
همهي آنها
از حوصله و
گنجايش اين
گزارش خارج
است در اينجا
تنها به ذکر
چند نمونه
اکتفا ميکنم
و البته
ناگفته
پيداست که مشت
نمونهي
خروار است:
استاد
حسين حزين، در
فصلي با عنوان
«چند قطعه شعر
در تعريف
شهرستان
بروجرد»(ص36 تا 46)
اين بيت معروف
را به نقل از
ميرزا حبيب
قاآني آورده
است:
«گرچه
سپاهان بهشت
روي زمين
است//ليک
نيرزد به يک
بهار بروجرد»
مسعود
ميرزا، معروف
به ظلالسلطان،
پسر بزرگ
ناصرالدين
شاه که ساليان
دراز حکمران
بلامنازع
نيمي از ايران
بود و چند
سالي هم جکومت
بروجرد به
قلمرو اش
افزوده شد، در
سال 1298ه.ق سفري
از اصفهان به
گلپايگان،
اراک، لرستان
و خوزستان
کرد، که تفصيل
آن در خاطرات
او درج شده است.
او
دربارهي
بروجرد نوشته
است:
«به
بروجرد وارد
شديم. شهر سبز
حضرت سليمان
–که جزو
افسانههاست-
همين بروجرد
است. تقريباً
شباهت بسياري به
شهر شيراز
دارد، در کنار
رود کوچکي که
از مغرب به
مشرق جاري
است. شهر در
ميان تلال و
جبال واقع
شده، و اين
تلال به درجهايي
قشنگ و سبز و
خرم و نمايان
است که مافوق
ندارد. چشم
بيننده از
نظارهي او
سير نميشود.
پيرامون شهر
باغات بسيار
دارد، مشهور
به تکايا...بسيار
زيبا و
تماشاييست.»
و
بالاخره مرشد
بروجردي،
شاعر نامدار
عصر صفوي، که
بخش عمدهي
زندگياش را
در قندهار و
دکن گذرانده و
در 1030 ه.ق
درگذشته است
در وصف زادگاه
خود شعري دارد
که 3 بيت آن به
نقل از تذکرهي
ميخانه اين
است: «خوشا فصل
بهاران
بروجرد//خوشا
احوال ياران
بروجرد – کشد
نور تجلي پرده
بر رخ//
ز
شرم گلگذاران
بروجرد – دواي
درد انفاس
مسيح است// دم پاسخگذاران
بروجرد.»
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
منابع:
1-
جغرافياي
تاريخي
بروجرد، ع.
روحبخشان
2- واژهنامهي
گويش
بروگردي(پژوهشگر:
سعيد اسدي،
ويراستار:حامد
قنادي) از
تارنماي
پارسي سره
3-
تارنگارهاي
"شعر معاصر بروجرد"
و "بروجرد
سيتي"
4-
الفاروق عمر:
د.محمد حسين
هيکل – دارالعارف
بمصر –
القاهره – 1977
5-
المعارف:
عبدالله بن
مسلم بن قتيبه
الدينوري –
تحقيق: د.ثروت
عکاشه –
دارالمعارف بمصر
– القاهره- 1969
6- مناقب اميرالمومنين عمر بن الخطاب – ابوالفرج عبدالرحمن الجوزي – تحقيق: د.علي محمد عمر - الهيئه المص