محمد جلالی چیمه (م.سحر)

 

                             زبان فارسی ، باستان گرایی و هویت ایرانیان

                          

                                                                       در پاسخ تقریرات رضا براهنی

 

 

 

 

 

                       بگو آنچـه دانی که حق گفته بـه 

                     نه رشوت ستانی و نه عشوه ده ! 

                                        « سعدی»                 

 

 

پیش از آغاز سخن بگویم که نام رضا براهنی برای من حدود سی و پنج سال است که نامی آشناست.  

از روزگاری که ما  یک راست از روستای خود به دانشکدهء هنرهای زیبای دانشگاه تهران برای تحصیل هنرهای نمایشی راه یافته بودیم و چشم و گوشمان به مجلات و نشریات پایتخت باز شده بود. آن روزها می گفتند که «فردوسی» نشریهء متفاوتیست و مقالاتِ روشنفکران در آن درج می شود. مجله را می خریدیم و برخی مطالب آن را می خواندیم. ایشان یکی از نویسندگان جنجال گرای آن مجله بودند. بعد از آن کتابی در «نقد» نوشته بودند که پیش اهل شعر شهرتی یافته بود :«طلا در مس». و کتاب کوچکی به نام «تاریخ مذکر» و خوشبختانه کوشش های قلمی و استعداد و خلاقیت های ادبی خود را به طور مداوم و مستمرّ در رشته های گوناگون بروز داده اند و می توان گفت بیش از هر صاحب قلم دیگر  در دوران خویش کار وبار ِ جوهرفروشان و کاغذ سازان را رونق داده اند. دست مریزاد!

در این سی و پنج  سال حضور ایشان در محافل سیاسی هم (از همه نوع) دیده می شده است. زمانی مقالات ادبی خود را به چاشنی و صبغهءعقاید لنین و تروتسکی معطر و رنگ آمیزی می کردند و روزگاری اصطلاحات و مفاهیم  خاص زبان شناسان، فلاسفه، یا سمیولوژیست های معاصر اروپایی  ـ به جا و نا به جا ـ   در نقد ها و گفتارهای انتقادی و تحلیلی ایشان جلوه می فروخت و گاه نیزـ در موارد معدود ـ در مقام ادیب واستاد دانشگاه و شاعر و رمان نویس و روزنامه نگار فارسی زبان پایتخت، فیل قبیله گرایی شان یاد «تورانستان» می کرد اما بسیار خفیف و شرمگین و پنهانی.  (گویا ازمحصلان اعزامی به ترکیه و دکترا گرفتهء آن دیارند.) در این گونه موارد معمولاً در روش ، همواره  ترفند ِ «استتار اندیشه» یا «تقیهء پست مدرنی» یا تاکتیک «فرار به جلو» را اتخاذ می کردند. مثلاً : ایران ِ باستان گرایی هدایت یا زرتشت دوستی ِ اخوان ثالث را از پایگاهِ «انسانگرایی مدرن» و «چپِ ضد راسیست»  مورد حمله قرار می دادند تا کینه ای را که خود ـ  به تأثیر از افکار پان تورکی ـ  نسبت به گذشتهء کمابیش درخشان و مدنیت ِ دو سه هزار سالهء ایران داستند (و این روز ها بسیار شدت یافته) پنهان سازند!

خلاصه در سراسر این سه ، چهار دهه ، که جناب براهنی نقد و شعر و رمان و مقاله نوشتند و انتشار دادند، همواره در برابر زبان فارسی و اهمیت و نقش کار ساز این زبان در تاریخ و فرهنگ و هویت ِ مردم ایران حرمت نگاه می داشتند یا چنین می نمودند که حرمت نگاه می دارند و مهم ترین دلیل این سپاسمندی وحفظ حرمت ، همانا پُرنویسی ایشان به این زبان بود و خودِ این امر که بی وقفه قلم به کاغذ می فرسودند و پیشه وران فارسی زبان حروف سربی را در چاپخانه ها ، این گونه مستمرّ و مداوم به کار می گماردند، دلیل بر آن بود (یا می توانست بود) که  آقای براهنی  زبانی را که به آن شعر می نویسد و قصه می پردازد و سخن می ورزد ، صمیمانه دوست می دارد و از آن ِ خود می شمارد یا دست کم آن را زبان پدران ِ معنوی و فکری و فرهنگی خود می انگارد و چنانچه جز این می بود، هرگز قادر نمی شدند  به زبان فارسی شعر بنویسند، چه برسد به آن که دعوی های بزرگی نیز در این زمینه داشته باشند تا جایی که در برخی مقالات خود اعلام کنند : «من دیگر شاعر نیمایی نیستم !» (تیتر یکی از مقالات آقای براهنی در سال های اخیر در یکی از نشریات ادبی پایتخت).

پیداست که در این جملهء کوتاه خبری سه دعوی جانانه جاسازی شده است :

1 ـ من شاعرم ( به زبان فارسی)

2 ـ سابقاً نیمایی بودم . (آثار من در سبک آثار و در مکتب نیما بود.)

3 ـ اکنون دیگر نیمایی نیستم ( زیرا نیما را پشت سر نهاده و از وی سبقت گرفته ام ).

هرسهء این دعوی ها حق هر نویسنده و شاعری ست و هیچکس متعرّض ِ آن نیست. روشن است که در زمینهء سنجش  دعاوی در امور ادبی وهنری و فرهنگی، آگاهان و دانایان و منتقدان و نیز خوانندگان آثار و از همه مهم تر ـ به قول پروین اعتصامی ـ زمانه (که داور راست کردار و راستگویی ست) داوری خواهد کرد و حق را به حق دار خواهد رسانید!

ما نیز به عنوان ایرانی  و بنده شخصاً ـ به عنوان یکی از گویندگان شعر فارسی در دوران معاصر ـ خرسند و آرزومندم که دعوی ایشان با حقیقت سازگار افتد و جامعهء ادبی و فرهنگی ایرانیان جای خالی نیما را اینچنین بی رحمانه احساس نکند و آن ردای مرقعّی که نیمای طبرستانی در مقام ِ پیشوای شعر مدرن فارسی به شانه می افکند ، به قامت ایشان راست و استوار نماید. درچنین صورتی به عنوان ایرانی به ایشان افتخار خواهیم کرد و آثار ایشان را همچون آثار نیما و اخوان و فروغ روی چشم خواهیم نهاد وغرورو افتخار دیگری بر افتخارات ِ پیشین ِ خود خواهیم افزود که ـ  به کوری چشم میراث خواران ترکیهء عثمانی  یا نبیره های باقرف و علی اُف و « اُفاففهء» دیگر ـ از خطّهء آذربایجان ِ ما که آنرا به حق سر و چشم و گوش و دل ایران می شماریم ، پس از شهریار ، ـ این بزرگترین غزلسرای معاصر فارسی ـ شاعر نو گرا و پست مدرنی ظهور کرده  که به تنهایی در نقد اجتماعی و فرهنگی دست احمد کسروی و در نقد ادبی دست فاطمهء سیاح و پرویز خانلری و عبدالحسین زرین کوب و درقصه نویسی دست هدایت و چوبک و ساعدی و در شعر دست نیما و شاملو و اخوان و فروغ و نادر پور را از پشت بسته است!

به امید آن روز!

با این وجود اگر ایشان به این هر سه دعوی و دعاوی جانبی دیگر در زمینهء ادبیات و قصه و نقد بسنده می کردند ، ما بازهم به جناب دکتر براهنی استاد  سابق صاحب کرسی دانشگاه تهران و اخیراً دانشگاه کانادا افتخار می کردیم و ایشان را چراغ راه و نور دیدگان خویش می شمردیم و تا ابد مدیون و سپاسگزار ایشان می شدیم که اینچنین سخاوتمندانه و میهن پرستانه  همهء استعداد و قدرت آفرینندگی خود را به زبان ملی و سراسری  ایران یعنی زبان فارسی بخشیده و با سرافرازی ، دینی را که که در قبال ملت ایران و مام ِوطن بابت آموزش و تعلیم و تربیت  و دکتر و استاد و روشنفکر شدن خویش داشته ، ادا کرده است.

اما می باید ـ متأسفانه مشاهده کرد و آب حیرت در چشم گهربار گردانید که جناب استاد به این همه قانع نیست و آنچه بیش از همهء افتخارات، ایشان را به هیجان و خلجان می آورد نه پیشوایی ِ جامعهء ادبی و فرهنگی و هنری (شعر و قصه و نقد) در سطح ملی یعنی در سراسر ایران (و ای بسا جهان ) بلکه رهبری سیاسی ِ چند عدد عنصرِقبیله گرا و نژادپرستی  است که نوستالژی بیمارگونهء میراث داران فکری ِ دولتِ مُستعجل ِ باقروف و غلام یحیی را با افسردگی های اجتماعی و فکری ِ برخی ورشکستگان ِ به تقصیر ِ منشعب از جریان های سیاسی ِ چپ ِ استالینی هم پیمان کرده  و از جمع ناهمگون ِ تبارگرایان پان تورانی و شبه سوسیالیست های روسوفیل ِ عهد بوقی ، گروه های پراکنده ای را در این سو و آن سوی جهان به جنبش آورده  و به یُمن ِ انقلاب انفورماتیکی معاصر و اعجاز ارتباطات ِ اینترنتی و صد البته با حمایت بیگانگان و سوء سیاست بلاهتبار حکومت دینی حاکم ، به جان ِ هستی  و هویت و فرهنگ و زبان و تاریخ و تمامیت ارضی کشور جهل زده و ملا خوردهء ایران انداخته اند!

چنانچه جناب  آقای براهنی ( که کوشش های ادبی ایشان فارغ از هرگونه ارزیابی یا سنجش زیبایی شناسانه  بسیار محترم است )  واردِ حوزهء خطیر سیاست گری نمی شدند و کـَکِ «زعامت عشیره» به جامهء روشفکری ایشان نمی افتاد، و حاصل تجربیات و توانائی های خود را در «نقد هرمنوتیک» و اعتبار 40 سالهء خود را در حوزهء ادب و فرهنگ پشتوانهء برخی افکار فتنه انگیز و خطرناک نمی کردند ، بنده هرگز بر آن نمی شدم تا سخنانی را که در پی خواهد آمد با ایشان درمیان نهم و صد البته ترجیح می دادم که پیش از هرچیز، با استاد در زمینهء شعر و ادب مراوده و مکاتبه داشته باشم و برای حل برخی مسائل و مشکلات خود مثلاً در زمینهء«متافیزیک وزن»ازایشان مدد بخواهم(1) یا به جهت رفع  بعضی نا رسایی ها و نامرادی های خویش در عرصهء بوطیقای شعر فارسی دری و ابعاد گوناگون فنون شاعری دست به دامن فضل و دانش و هنر ایشان گردم.

اما متأسفانه گویا پیرانه سر جاذبهء آن بخش از گرایش های ایدئولوژیک، که طی سالیان گž