جليل
دوستخواه
زبان فارسي
از آشوب تا
سامان
١
. درآمد
زبان فارسي يا فارسيي
ِدَري،
ستون ِاستوار
تاريخ و فرهنگ
و شناخت نامهي
ِايرانيان،
افغانان،
تاجيكان و
برخي تيرههاي
فارسي زبان در
ديگر كشورهاي
آسياي باختري
و مركزي و
سرمايهي
ِمشترك معنويي
ِملّتها و
تيرههاي ياد
كرده است. اين
زبان، شاخهاي
از زبانهاي
ايراني است كه
خود به شاخهي
بزرگترِگروه
ِزبان
هاي هندو-
ايراني مي
پيوندد و در
كليد واژههاي
زبان شناختي،
از آن به نام فارسيي
نو ياد ميشود
( در برابر
فارسيي ِ
باستان / كهن،
زبان روزگارِ هخامنشيان
كه نوشتههاي
اندك شماري به
خطّ ِ ميخي از
آن بر جا مانده
است و فارسيي
ميانه،
زبان روزگار
پارتيان/
اشكانيان كه
پهلويك / پهلويي
ِ شمالي/
پهلويي
اشكاني /
پارتي
وپارسيك /
پهلويي
ِجنوبي /
پهلوييِ
ساساني، كه
شمار بيشتري
سنگ نوشته و
كتاب به دبيره
(خطّ) پهلوي
ازآن در دست
داريم.
اين زبان
(فارسي)
درزمان
ساسانيان،
همچون گويشي
از زبان رايج
روزگار
(پهلوي) و
همانا با تاثيرپذيري
ازديگرزبانهاي
كهن ايراني شكل
گرفت ١ و به
تدريج
نيرومند شد و
در دوران ِپس
از اسلام، با
از رواج
افتادن زبان
پهلوي، به
صورت زبان مشترك
رايج درايران
و سرتاسر
سرزمينها و
تيرههاي
ايراني
(فراگير ِ
افغانستان و
فرازْرود يا
آسياي ِ ميانهي
ِ كنوني و بخشهايي
از پاكستان و
هندوستان
كنوني) درآمد
و تا دوسده
تنها زبان
گفتاري باقي
ماند و اگر هم
چيزي بدان
نوشته شده
بوده باشد، به
دست ما نرسيده
است. ٢
باليدن و
گسترش و كمال
يابي زبان
فارسي از سدهي
سوم هجري و
براثربه
فرمانروايي
رسيدن دودمانهاي
ايراني
تباردر گوشه و
كنار ايران
زمين، به ويژه
درخراسان و
سيستان و ري و
كاهش نسبيي
قدرت و نفوذ
گماشتگان
دستگاه خلافت
بغداد، شتاب
بيشتري گرفت و
با نگارش و
نشر رسا لهها
و كتابها و
ديوانهاي
زياد،
دربرابرزبان
عربي (كه از
سوي ايران گشايان
عرب و دست
نشاندگان
آنان به عنوان
زبان رسميي
درباري
وديواني به
ايرانيان
تحميل شده
بود) قد
برافراشت و به
زودي عرصهي
انديشه وادب
وهنر و فرهنگ
را از آن زبان
بيگانه بازپس
گرفت.
با
پديدارشدن
شماري شاعران
ِ شاهنامه سرا
و در نقطهي
اوج آنها حكيم
ابوالقاسم
فردوسيي توسي و
سرايش شاهنامهي
بزرگ او – كه
نقطهي عطفي
بود در تاريخ
زبان و فرهنگ
ما – زبان فارسي
به تمام معني،
زبان گفتار و
نوشتار همهي
ايرانيان و
ايراني
تباران و
ايراني
فرهنگان شد و
تمام تلاشهاي
نهادِ خلافت و
كارگزاران
ايراني نماي
آن براي
بازگردانيدن
آبِ رفته به
جوي و رسمي و
پايدار نگاه
داشتن زبان
عربي به جايي
نرسيد و ايرانيان
– بر خلاف
بيشتر سرزمينها
و كشورهاي
تسخيرشده
ازسوي تازيان
– همچنان
ايراني و
فارسي زبان
باقي ماندند؛
يعني درواقع،
فارسي زبان
ماندند تا
ايراني بمانند.
"تخم ِ
سخن"ي كه
دهقان فرزانهي
توس پراگند،
بارورشد و در
درازناي
هزارهي
گذشته،
گلزاري
پرشكوه و باغي
انبوه ازدستاوردهاي
فرهنگيي
فارسي زبانان
در گسترهي
بزرگي از درهي
سِند در
خاور تا ميانرودان
و آسياي
كِهين
درباختر و از خليج
فارس در
جنوب تا مرزهاي
روسيّه در
شمال پديدآمد.
ازميان همهي
قومهاي كهني
كه در نخستين
موجهاي جهان
گشاييي
تازيان
نومسلمان در
سدههاي يكم و
دوم هجري، به
هر روي به
جرگهي
پيروان اسلام
درآمدند،
ايرانيان
درنگاهباني
از زبان و
فرهنگ و كيستيي
قوميي خويش،
يگانه بودند.
ديگر قومهاي
ساكن درمنطقهاي
گسترده از
ميانرودان تا
درهي نيل و
بقيّهي
سرزمينهاي
شمال آفريقا
با همهي
پيشينهي
فرهنگها و
تمدّنهاي
ديرينهي
خود، زبان
عربي را همراه
با دين اسلام
پذيرفتند يا
از سر ناگزيري
بدان گردن
نهادند و
امروزه از
آنها به منزلهي
"كشورهاي
عربي!" و "جهان
ِعرب!" ياد مي
شود و بسياري
از آنان
درعربي مآبي
كاسهي گرمتر
ازآش شدهاند
و بيشتراز عربهاي
اصليي ساكن ِ
نجدِ حجاز،
سنگ ِ عرب
بودن خود را
برسينه ميزنند!
زنده ياد مُحي
الدّين عالم
پور
روزنامه نگار
تاجيك در سفري
به مصر، هنگام
ديدار با يكي
از استادان
ايران شناس آن
كشور، از وي
پرسيده بود:
"چه شد كه شما
مصريان با آن
پيشينهي
هزاران سالهي
تمدّن
وفرهنگتان
زبان عربي را
پذيرفتيد و عرب
شديد وحتّا
نام
صَوتُ
الْعَرَب
مِنَ القاهِرَه
را براي
راديو
كشورتان
برگزيده ايد
؟" استادِ
آگاه
وهوشمندِ
مصري، درپاسخ
به عالِم پورگفته
بود:
"ما
عرب شديم؛
بدين علّت كه
فردوسي و
شاهنامه نداشتيم!"
نكتهاي كه آن
استاد مصري
برآن تاكيد
ورزيده بوده، بنيادي
و بسيار
پراهميّت است
و نقش ِ كليدي
وسازندهي فردوسي
و ديگر انديشه
ورزان و
فرزانگان
تاريخ ما را
در
پايدارنگاه
داشتن ِ زبان
و ادب و فرهنگ
و درنتيجه،
مَنِش و كيستيي
ايراني، به
خوبي نشان ميدهد.
٢.
زبان فارسي در
پويشي
هزارساله
زبان
فارسيي
دَري از
روزگاركودكي
و خامياش
دريك هزار
وچهارصد سال
پيش از اين تا به
امروز(كه نسبت
بدان روزگار،
زباني رشيد و
پخته و
بَرومند شده)،
در فرآيند
رويش و بالش و
كماليابياش،
مرحلههاي
گوناگون و پيچ
وخمها واُفت
وخيزهاي
بسياري را از
سر گذرانده و
درواقع،
تابعي
ازمجموع ِ
تاريخ ِ
پُرتَنِش ِاجتماعي
و سياسيي ِ
ميهن ما بوده
است.
از ساختارها و
شيوه
وشگردهاي
زبان گفتاريي
مردم فارسي
زبان درگوشه و
كنار سرزمينهاي
پهناور
زيستگاه آنان
در دورههاي
گوناگون اين
هزاره آگاهيي
چنداني
نداريم٣؛
امّا در دست
بودن بخشي از
مُرده ريگ
شاعران و
نويسندگان
فارسي زبان،
اين امكان را
به ما ميدهد
كه چندي و
چونيي آنها
را بررسيم و
تصوير به
نسبتِ روشني
از فرآيند
ديگرديسي ي
اين زبان
ازآغاز تا
امروز و تاثيرگذاريي
سازههاي
گوناگون
درساخت وبافت
آن به دست
آوريم و با
برخورداري از
چنان پشتوانهاي،
شيوهي
برخورد با
گُفتمان زبان
دراين روزگار
را – كه از هرزماني
پيچيدهتر
است – طرح
بريزيم.٤
دريك جمع بندي
و نتيجه گيريي
كلّي درحدّ
گفتاري
كوتاه، ميتوان
گفت كه زبان
فارسي فاصلهي
هزارساله را
سامانمند و
آسان
نپيموده؛ بلكه
در رَوَند ِ
تكامل تاريخيي
خود، دچار
آشوبها و
آسيبهاي
فراوان شده
است. دراين
راه نَوَرديي
ِ دراز و
دشوار،
پويندگاني
همچون رودكي،
بلعمي،
فردوسي،
بيهقي،
بيروني،
ابوعلي
سينا، خيّام،
نظامي،
مولوي،
سعدي،
حافظ
و ديگران بودهاند
كه با ژرفا
كاوي
درگنجينهي
زبان و فرهنگ
و ادب نياكان
و رويكرد به
بايستگيهاي
زمانهشان،
كوشيدهاند
تا كولبار خود
را ازميراث
پيشينيان و
آفرينش خويش
هرچه سرشارتر
سازند و به
پسينيان
بسپارند و در
راه ِ كمال
بخشي به زبان
ارجمند فارسي
و فرهنگ والاي
مادران و
پدران، چراغ
رهنمون
آيندگان
باشند.٥ آنان
اگرچه در
روزگار جهان
شموليي زبان
عربي و گرميي
بازارعربي
مآبيي فاضل
نمايان ميزيسته
و بخشي از
اثرهاي خود را
ناگزير بدان
زبان نوشتهاند،
درهنگام
فارسي نويسي،
بنياد
وساختار زبان
خويش را پاس
داشته و به
وارونهي
رفتار زبانيي
برخي از هم
روزگاران
ديرآمدهي
ما، هرگزعربي
داني را وسيلهي
فاضلنمايي و
فخرفروشي
قرارنداده و
پهنهي زبان
فارسي را
تاختگاه عربي مآبي
و چيستان
نويسي و ملقمهي
"عربيفارسي"عرضه
داشتن، نكردهاند.
امّا كسان
ديگري به
پيروي از
خواستهاي
فرومايهشان
و درپايگاهِ
كارگزاري
وگماشتگيي
فرمانروايان
بيگانه يا
بيگانه
سرشتان خودينما،
ارج ِ نياگان
را ناديده
گرفته و نوشتههايي
چون تاريخ
وَصّاف، ظفرنامهي
تيموري، دُرّهي
نادره و جز
آن را از خود
برجاي گذاشتهاند
كه لكّههاي
سياهي
دركارنامهي
تاريخيي
زبان فارسي به
شمارميآيند.
اين گروه از
قلم به دستان
(و – در واقع – قلم به
مُزدان) با
شيوههاي
نگارش
غيرطبيعي و
پرتكلّف و
پيچيدهي
خود، به تدريج
زبان شاداب و
شكوفا و پوياي
فارسيي سدههاي
سوم تا هفتم
هجري را از
فرآيندِ
تكامل طبيعي و
رشد سالم خود
دوركردند و
زباني ايستا
وعليل و
پژمرده را جاي
گزين آن
گردانيدند و
ميراث شوم
آنان از نسلي
به نسلي و از
قرني به قرني
انتقال يافت
تا به آستانهي
عصركنوني
رسيد و درپشتِ
دروازههاي
تاريخ عصر
جديد ايران،
با شگفتي زدگي
و پرسش بزرگِ
انديشه ورزان
و نوجويان ِ
روزگار رو به
روشد.
هرگاه
زبان فارسي
يا – بهتر
بگوييم – آنچه
تا پيش ازآغاز
جنبش نوجوييي
دو سدهي اخير
به نام "زبان
فارسي" شهرت
داشت، به همان
نژنديي
بيمارگونه و
نابهنجار، به
زندگانيي بي
رمق خود ادامه
ميداد، هرگز
از پس ورزيدن
خويشكاريهاي
امروزينش
برنميآمد و
بيگمان
دربرابر
نيازهاي
فزايندهي
كنوني
وفراگيريي
زبانهاي
جهان شمول و
نيرومند
كنوني رنگ ميباخت
و زوال ميپذيرفت.
امّا ازآن جا
كه زبان
هرملّت با
ديگرنهادهاي زندگيي
اجتماعي
وسياسياش
پيوندي
انداموار
دارد، همهي
جُنب وجوشهاي
نوجويان و
رهايي خواهان
و دوستداران
پيشرفت و
پوياييي
جامعه، در
زبان آنان نيز
بازميآيد و
انگيزهي
ديگرديسي و
نوگرديدن آن
ميشود،
درجامعهي
ايران و در
ميان همهي
فارسي زبانان
نيز در دو سدهي
پشتِ سر،
شاهدِ
پديداري و
پيشرفت گام به
گام چنين
فرآيندي بوده
و ديدهايم كه
زبان عليلِ
ميرزا بنويس
هاي درباري و
ديواني و
سنگواره هاي
دخمه هاي
خاموش تاريخ،
به زبان زنده
و پرخون و
پوياي شعر و
داستان و نمايشنامه
و زبان روشن و
استوار و
رهنمون دانش و
پژوهش امروز
ديگرگون شده
وكاركردهاي
بسيار گستردهتر
و متفاوت با
گذشته يافته
است و تازه
درآغاز راهيم.
٣.
گرايش آرمان
خواهانه به
ايران باستان
و سَرِه نويسي
دربرابرايستايي
و پوسيدگيي
نهادهاي
گوناگون
اجتماعي و
سياسي و
فرهنگي درجامعهي
ايران كه
بيمارگونگيي
زبان آشوب زدهي
فارسي
برآيندِ
آشكارآن بود،
از نيمهي
دورهي
قاجار، كساني
به جست و جوي
راه رهايي
برآمدند و
درعرصههاي
گوناگون به
تكاپو براي
روشنگري و
تلاش به منظوربازيافتن
كيستيي از
دست رفته و
ساختن جامعهاي
نو پرداختند.
درحوزهي
زبان، اين
كوشش و كُنِش
با الهام گيري
از پارهاي
آگاهيها
دربارهي
نوسازيي
اجتماعي و
فرهنگي
درسرزمينهاي
غربي ازعصر
نوزايش
(رنسانس) بدين
سو، از يك طرف
و تاثيرپذيري
ازگرايش
آرماني به
ايران باستان
ازطرف ديگر،
آغازشد. گويي
گِرهِِ روانيي
ناشي از شكست
خوردگي و
خوارمايه
شدگي در برابر
تازش تازيان
به ايران
ساساني، پس از
بيش از يك
هزاره، جان و
روان پريشان
اين آرمان
خواهان را در
تنگنا و فشار
گذاشته بود و
آرمانشهر و
آرامشگاه خيا
ليي خود را
درآن سوي
رويداد قادسيّه
مي جستند.
پويندگان اين
راه، بي آن كه
تحليل
ودريافتي ژرف
و فراگيراز
انگيزههاي
واپس ماندگيي
جامعهي
ايران و تيره
روزيي
ايرانيان
داشته باشند،
همهي كاسه و
كوزهها را بر
سر نابهنجاريهاي
زبان و خطّ ِ
فارسي ميشكستند
و گمان ميبردند
كه با پالودن
زبان فارسي از
وامواژههاي
عربي و تغيير
خطّ كنوني به
خطِ لاتين،
يكباره درهاي
زندگانيي نو
و بهروزي و
كامروايي به
روي ايرانيان
گشوده خواهد
شد و ايران خواب
زده و واپس
مانده از
كاروان
پيشرفت و تمدّن،
يك شبه به
جرگهي
كشورهاي
پيشرو جهان
درخواهدآمد!
يكي از
پرشورترين
گرايندگان
ِنخستين به
اين شيوهي
نگرش، شاهزاده
جلال الدّين
ميرزا،
مشهور به پور
خاقان،
پنجاه و پنجمين
پسر فتخعلي
شاه (١٢٤٣-
١٢٨٩ ه. ق.) بود.
وي كه در انجمن
فراموشخانه
با كساني
همچون ميرزا
ملكم خان
هم نشيني وهم
سوييي فكري
داشت، بعدها
با ميرزا
فتحعلي
آخوندزاده
-كه
ازهواداران
سرسختِ عربي
زدايي از زبان
فارسي و تغيير
خطّ بود -- نامه
نگاري و داد
وستد فكري برقراركرد.
او كتابي در
زمينهي
تاريخ ايران و
– در واقع --
دربيان آرمان
ايران دوستانهي
خود به نگارش
درآورد و آن
را – به پيروي
از فردوسي (در
ناميدن
خاستگاه و
پشتوانهي
شاهنامه) – نامهي
خسروان ناميد.٦
نگارنده
درديباچهي
كتاب، خواست
وهدف خود را
به روشني
بازگفته است:
"... روزي در
انديشه
افتادم كه از
چيست كه ما
ايرانيان
زبان نياگان
خويش را
فراموش كرده
ايم و با اين
كه پارسيان
درنامه سرايي
وچكامه گويي به
گيتي فسانهاند،
نامهاي در
دست نداريم كه
به پارسي
نگاشته شده
باشد. اندكي
برنابودي
زبان
ايرانيان
دريغ خوردم و پس
از آن خواستم
آغازنامهي
پارسي كنم.
سزاوارتر از
داستان
پادشاهان پارس
نيافتم. از
اين روي
كوشيدم كه
سخنان روان ِ به
گوش آشنا
نگارش رود تا
بر خواندگان
دشوار نباشد."٧
زبان
نامهي
خسروان –
چنان كه
ازهمين نمونهي
كوتاه پيداست
– زباني است
شُسته رُفته و
روان و خالي
از واژگان
عربي و در
تقابل كامل با
زبان ديواني و
رسمي و نوشتههاي
ادبي و تاريخيي
زمان نويسنده.
ميتوان كار
شاهزادهي
قاجار را
نخستين گام
بلند در راهِ
ساده كردن
زبان فارسي و
رهايي بخشيدن
آن از بَختَكِ
عربي مآبي و
پيچيده نويسيي
چندين سدهي
پشتِ سر
نويسنده و
سرآغازي بر
كاربُردِ زباني
آزادتر و
طبيعيتر در
دورههاي پس
از اودانست.
کاري که پورِ خاقان
با نوشتن نامهي
خسروان
آغازکرد و با
مرگِ زودرس
ِاو در ٤٦
سالگي ناتمام
ماند، از
يادها نرفت و
به سختي
تأثيرگذار
بود. کسان ِ
ديگري همچون ميرزا
آقاخان
کرماني و
سپس دهخدا،
جمال
زاده، هدايت،
نيما
و ديگران،
رهرو راهِ او
شدند و با اوج
گيريي کوششهاي
رهاييجويانه
و آزادي
خواهانه در
دورهي جنبش
مشروطه خواهي
و پس از آن و
گسترش انديشهي
ِ ملِّي گرايي
و رويکرد به
ريشه و
بُنياد، نوشنن
به فارسيي
خالي از واژههاي
عربي و يا با
کاربُردِ
شمار هرچه
کمتري از آنها
به دستورکار
نويسندگان
نوجو درعرصهي
مبارزهي
ملِّي براي
رسيدن به
ناوابستگي
وآزادي و برقراريي
نهادهاي يک
جامعهي مدني
ودولتِ مردم
سالار و
پيشروِ
امروزين تبديل
شد. اين
فرآيند – به رَغْم
ِ کار – شکنيها
و ناسازگاريهاي
دستگاههاي ِ
اداري و رسمي –
گسترش و رواج
روزافزون يافت
و در واپسين
دهههاي
فرمانرواييي
قاجاريان و تا
چتد دهه پس از
آغاز پادشاهيي
پهلويان
ادامه يافت و
گاه کار به
افراط کاريهاي
نابهنجار و
درغلتيدن از
سوي ديگر بام
نيز کشيد که
پرداختن به
جزء به جزءِ
آن در حدّ گنجايش
اين گفتار
نيست٨
جدا از انگيزهي
آرمان گرايي و
بنيادجويي در
کار
نويسندگان ايراني–
که بدان اشاره
رفت
تأثيرپذيريي
شماري ازآنان
از کارهاي يکي
از گروههاي
پارسيان هند
به نام فرقهي
آذرکيوان
در قالبِ کتابهايي
چون دساتير،
چار
چمن ِ شهرستان
و دبستان
المذاهب،
به گرايشهاي
آرمان
خواهانهي
نخستين، شور و
گرميي
بيشتري بخشيد.
دراين کتابها،
به ويژه در
دساتير،
نوشتهي ِ مُلّا
فيروز پارسي
هزاران واژهي
بي بُنياد
وساختگي آمده
بود با دامن
زدن به اين
گمان که آنها
واژههاي بنيادينِ
گُم بودهي
زبانِ فارسياند!
اين واژه ها –
که بعدها به
نام ِدساتيري
شهرت يافتند٩
– رويکردِ
گستردهي
رهايي جويان
از چيرگيي
واژگان تازي
تباربرزبانِ
فارسي را به
خود فراخواندند
و تا چندين
دهه نيز رواج
ِ فراوان يافتند
وحتّا درپارهاي
از فرهنگهاي
فارسي به ثبت
رسيدند.١٠
گرايش احساسي
و شورمندانه و
زياده روانه
به پالايش
زبان ِ فارسي
از واژگان ِ
بيگانه، به ويژه
واژههاي
عربي،
درچندين دههي
اخير نيز با
اُفت و خيزها
و پيچ و تابهايي
به سببِ
رويدادهاي
اجتماعي
وسياسي، ادامه
يافته است.
دراين مدّت،
چنين تمايلي
نه تنها
درکارهاي
کسان و گروههاي
ويژهاي به
چشم ميخورد؛
بلکه تا
اندازهاي به
کارکردِ پارهاي
از نهادهاي
اداري و
دانشگاهي و
فرهنگي نيز راه
يافته است
وحتّا "عربي
مآبي"ي
عامدانهي
برخي از
زيرْمجموعههاي
ِ حُکمراني
نتوانسته است
بازدارندهي
اين پويش
باشد.
گذشته از
کساني چون احمد
کسروي، ذبيح
بهروز، دکتر
محمّد مقدّم،
دکتز
صادق کيا و
پيروان آنان –
که به چيزي
کمتر از زبان فارسيي
سَره،
پالوده از
هرگونه
وامواژهي ِ
بيگانه
خُرسند
نبودند و
نيستند – کُنشهاي
دوفرهنگستان
دولتيي دورهي
پهلويان –
هرچند محافظه
کارانهتر و
ميانه روانه
تر – کم و بيش
درهمان راستا
بود. کارکردِ
"فرهنگستان"
کنوني و آنچه
تا کنون نشرداده
است، به دليل
جَوّ ِ
اجتماعي و
سياسيي اين
دوران، با
کارنامه ي دو
پيشگام ِ آن
يکسان نيست.١١
امّا نه آن
دوگانه و نه
اين سومين، با
همه واژه سازيها
و
برابرگُزينيهاشان
توانستهاند
براي رهاييي
زبان فارسي از
آشوبِ سدههاي
پسين
وبازآوردن سرِ
شوريده ي
آن به سامان،
چارهانديشيي
نهايي کنند.
٤.
زبان فارسي و
تركيبِ
واژگان آن
پژوهش
ر تاريخ زبانهاي
جهان و از
جمله زبانهاي
ايراني و نيز
تجربهاندوزيهاي
زبانيي
ايرانيان در
دو سدهي
اخير، ميتواند
رهنمودهاي
روشني براي
رفتارامروزين
ما با زبان
فارسي
فراديدِ ما
بگذارد. زبان
ما، مانندِ هر
يک از زبانهاي
زنده و پوياي
جهان،
درسراسر
زندگي و کارکردِ
خود، درحال
داد وستد با
ديگر زبانها
بوده است وهست
وهراندازه
پيوندها وهم
زيستيهاي ما
با ديگر قومها
بيشترشود،
اندازهي بده بستانهاي
زبانيي ما
نيز فراتر ميرود.١٢
جدا
از هم ريشگيي
زبان فارسي با
خانوادهي
زبانهاي هندو-
اروپايي –
که مايهي
هماننديهاي
نسبي يا کامل
درميان
بسياري از
واژههاي آنهاست
– هزاران
وامواژه نيز
از اين گروه
زبانها و ديگر
گروههاي
زبانيي
جهان، به گونهي
سر راست به
زبان ما راه
يافته و يا از
فارسي به
فهرست واژگان
آن زبانها
پيوسته است.
درچهارده سدهي
پشتِ سر، زبان
فارسي به دليل
ِ چيرگيي عربها
بر ايران دردو
قرن آغاز
گسترش دين
اسلام وهمگاتي
شدن آن درميهن
ما و عربي
زبان بودنِ
قرآن و حديث و
ستّت و ديگر
متنها و
نيايش نامههاي
مذهبي از يک
سو و رواج و
کاربُردِ
عربي به منزلهي
زبان دربار و
ديوان و
بازرگاني و
سياست و دانش
و ادب از سوي
ديگر،
بيشترين
تأثير را از
اين زبان
پذيرفته است و
امروز درصدِ
بسيار بالايي
از واژگان
جاافتادهي
رايج درفارسي
(هم گفتاري و
روزمَرُه و هم
نوشتاري و
ادبي وفاخر)
وامواژههاي عربي
تبار ويا
ترکيبْ واژههاي
فارسي- عربياند.١٣
سَرِه
نويسان و زبانْ
پاکْ گردان
هاي روزگارما
برآنند که همهي
واژههاي
عربيي
شناخته شده ١٤
را بيهيچ
گونه چون وچرا
واستثنايي
بايد از زبان
فارسي بيرون
ريخت و به جاي
آنها واژههاي
فارسيي
درمعني نزديک
بدانها را به
کار برد
وهرگاه چنين
واژههايي در
فارسيي
کنوني يافت
نشود، واژههاي
برجاي مانده
از زبانهاي
باستانيي
ايران را
برگزيد و يا
از ريشههاي
آن ها در
ترکيب با
پيشوندها و
ميانْوَندها
و پسوندها
ساخت.
چنين شيوهي
برخوردي با
زبان، اگرهم
در موردهايي
سودي دربرداشته
باشد،
دربيشترين
موردها به جاي
ياري رساندن
به سرشاري و
سامان و توان
آن، مايهي
ناتواني و
نابسامانيي
هرچه بيشتر
اين مهمترين
وطبيعيترين
رسانهي
پيوندِ ميان
ِآدميان
خواهد شد.
هيچ يک از
زبانهاي
زنده و
توانمندِ
امروز(واز
جمله زبان ِگسترده
وجهان شمول
انگليسي) خالي
از وامواژگانِ
بيگانه تبار
نيستند. امّا
تاکنون
نشنيدهايم
که هيچ انديشه
ورزِ دل سوزي
از اهل آن زبانها،
به سببِ بودن
چنان واژگاني
درآنها،
نکوهشها و
ناسزاهايي
چون ناپاک
و ناسَرِه
را بر زبانِ
خود و نياگانش
رواداشته و
درصددِ پاک و سَرِه
گردانيدن آن
برآمده باشد! زيرا
هرانديشه
ورزِ فرهيختهاي
درهر زباني
درمييابد که
گنجينهي
واژگان آن
زبان،
دستاوردِ
هزارهها
کوشش و پويش
انديشه ورزان
وگويندگان
وسرايندگان
ونويسندگان
بدان زبان و
سرمايهي
مشترک فرهنگيي
اکنونيان
وآيندگان اهل
زبان است و
نميتوان و
نبايد
برخوردي
ناسنجيده و
آشوبگرانه با
آن داشت.
زبان سَره/
پاك كه
افراطيهاي
روزگار ما
خواستارِ
آنند، تنها ميتواند
زبان تيرههاي
قوميي دور
افتاده و
جدامانده
ازديگر قومها
و ملّتها
باشد؛ وگرنه
هريك از ملّتهاي
زنده و پوياي
امروز، به
ويژه دراين
عصرِ جهان
شموليي
رسانهها و
گستردگيي
شبكهي
فراگيرِ
ارتباط
جهاني،
ناگزير با
زبانهاي
ديگر و به
ويژه زبانهاي
جهاني شده و
داراي بارهاي
فرهنگي
ودانشي و
اقتصادي سر
وكار خواهند
داشت و خواه
ناخواه بر
پايهي ميزان
داد و
ستدهاشان،
وامواژههايي
را از زبان
هاي ديگر
خواهند گرفت و
وامواژههايي
را به ديگر
زبانها
خواهند داد.
چنين بده
بستاني
درهنگام ضرورت
و ناچاري، نه
تنها اشكالي
ندارد؛ بلكه
طبيعي است و
برتوانگري و
فراخ باليي
زبان نيز
خواهد افزود.
آنچه ايراد و
عيب دارد و
زيان بار و
تباه كننده
است،
واردكردن
قاعدههاي
دستوري
وساختارييِ
زبانهاي
بيگانه در
زبان ملّي است
كه سرانجامي
جز سلبِ كيستي
و سرشت و
مَنِش زبان
نخواهدداشت.
براي مثال، كساني كه
از سدهها پيش
نشانههاي
جمع عربي را
در جمع بنديي
واژگان فارسي
(بي رويكرد به
بنياد و تبار
واژهها) به
كار بردهاند
و هنوز هم ميبرند
ويا صفت و
موصوف را در
نرينه يا
مادينه بودن
باهم تطبيق ميدهند،
ويرانگران
زبانند و تيشه
بر ريشهي آن
ميزنند!
برخوردهايي
ازاين دست با
زبان، آشکارا
تکامل
ستيزانه است
وميتواند آن
را دچار واپسگرايي
و ايستايي
گرداند و به
مرزهاي پيشين
آن و فراسوي
زنجيرهي
درازي از کوششها
و کُنِشهاي
کمال بخشان
بدين گنج
شايگان
انديشه وفرهنگ
در درازناي
هزارهها
بازپس رانَد.
زبان
فارسي نيز از
قاعدهي کلّيي
درآميختگي با
وامواژهها
جدا نيست وبا
همين گنجينهي
واژگان کنونياش
١٥بسيار
توانمندتر و
برومندتر و
کارسازتر ازهنگامي
فرضي است که
همهي
وامواژهها
را (از عربي و
جزآن) از آن
بيرون ريخته
باشيم. به
تعبيري ديگر
ودقيقتر،
واژههاي
بيگانه تبارِ
پذيرفته
درزبان
فارسي، ديگرغريبه
و ناخودي
نيستند و پس
از صدها يا دهها
سال حضور در
گفتار
ونوشتارايرانيان
وديگر فارسي
زبانان،
اکنون ديگز
واژههاي
فارسي يا دقيقتر
بگوييم – فارسي شده
وشهروندِ
سرزمين زبان
وادب فارسياند.
اين
شهروندان،
داراي
گذرنامهي با
اعتبار و
رواديدِ
اقامتِ
هميشگياند
با امضاي همهي
فارسي
زباناني که با
آنها هم
زيستيي
زباني
وفرهنگي
داشتهاند و
دارند، به
ويژه صدها
شاعر و
نويسندهاي
که بربارِِ
معنايي وارزش
انديشگيي آنها
افزودهاند.
اين وامواژههاي
شهروندِ زبان
فارسي شده، چه
بسا که به سبب
ديگرديسيهاي
گفتاري و
نوشتاري و نيز
پيچ و تابهاي
کاربُردي
وگستردهتر
شدن بارِِ
معناييشان
درساختار و
بافتارِ زبان
ِ ما، ديگر
براي صاحبان
اصلي شان
شناختني
نيستند و به
چشم و گوش و
هوش آنان
بيگانه مينمايند
و حق هم جزاين
نيست.
يادآوريي
اين نکتهي
مهمّ بايسته
است که خودِ
زبانِ عربي هم
تا پيش از
اسلام و کشور-
گشاييي ِ عربها،ِ
زبان بومي و
ابتدايي و
فقيرِ تيرههاي
عربِ ساکن ِ
نَجدِ حجاز يا
شبه جزيرهي
عربستان بود
وتنها پس از
سر و کار
يافتن گويندگانش
با قومهاي
داراي فرهنگهاي
کهن و زبانهاي
پيش رفته
وگسترده و
توانمند
درخاور و باخترِ
جهان؛ به
تدريج کمال
يافت و با راه
دادن هزاران
وامواژه از
زبانهاي
ديگر (از جمله
زبانهاي
ايراني) به
قلمرو زباني و
فرهنگيي
خود، سرشار و
پُرتوان شد تا
جايي که سدهها
به صورتِ زبان
ِ جهانيي
دانش وفرهنگ و
ادب درآمد و
هنوز هم نه
تنها زبان ِ
متنهاي دينيي
ميليونها
مسلمان
درسراسرجهان؛
بلکه زبان
رسميي ِ
بسياري از
کشورها
درباخترِ
آسيا و شمال
آفريقاست.
دامنهي
راه يابيي
واژههاي
بيگانه به
زبان عربي تا
جايي است که
حتّا قرآن نيز
شمار زيادي از
آنها را در
برميگيرد.١٦
خالي کردن ِ
زبان ِ عربيي
کنوني از اين
انبوهِ
وامواژهها
(يا – به تعبير ِ
خود ِ عربها –
"لغات
ِ دَخيل")،
معنايي جز
بازگردانيدن
ِآن زبان به
اندک مايگياش
در پيش
ازاسلام
ندارد.
براين بنياد،
هيچ خردمندي
آنچه را که
روزگاري
درجزوِ
داراييي
کسان ديگري
بوده و از
ديرباز – به
هردليل – به گنجينهي
نياگانش راه
يافته و سپس
به ارث بدو
رسيده است،
تنها به اين
دليل ِ سست و
ناپذيرفتني
که اين ها از
روزِ ازل ازآن
ِاين خانه و
دودمان نبودهاند
ويا به اين
بهانهي
خندستاني که
صاحبان ِاصليي
اين چيزها
زماني به خانهي
نياگان من
تاخته واينها
را از خود
برجا گذاشتهاند،
بيرون نخواهد
ريخت!
مگر ميشود
امروز فارسي
زبان بود و با
يکايک
وامواژههاي
بر جاي مانده
دراين زبان
(از عربي و
جزآن)، در
ميان واژگان
فارسي وگاه
درآميخته
وترکيب يافته
با آنها،
پيوند نداشت و
بارهاي
معنايي وگونه
گونيهاي
کاربُرديي
آنها را
درسنجش با
همتاها يا – به
اصطلاح – مُترادِفهاي
فارسي
بُنيادشان
ناديده گرفت؟
مگرميتوان
مُدّعيي
دمسازي با
فرهنگِ
ايراني بود و –
براي نمونه – درونمايهها
و رهنمودها و
خيا لْ نقشهاي
برآينده ازکليدواژه
ي گرانمايهي عشق را
درگنجينهي
دل وجان وزبان
خود نداشت؟
مگر ميشود دم
از فرهيختگي
وادب شناسي زد
و رنگين کمان
عاشقانههاي فردوسي،
فخرالدّين
اسعد گرگاني،
نظاميي گنجهاي،
مولويي
بلخ